X
تبلیغات
√ღ فریــاد زیــــر ابـــــღ√


ܓܨミ به شلوغی دورو ورم نگا نکن رفیق ، پشتم خیلی خالیه...... ƒ~ܓܨ
by : x-themes
" مانــــدن " همیشه خوبـــــ نیست ...!

" رفتـــــن " هم همیشه بــــد نیست ...!

گاهیـــ رفتـــن بهتر استـــ ...

گاهیـــ " بایــــد " رفتــــ ...

بایـــد رفت تا " بعضی چیــــزها " بمانـــد ...

اگــر نرویـــ هر آنچــه ماندنیستـــ خواهد رفتــــ ...

اگــر بــروی با " دل پـــر" میروی

و اگــر بمــانی با " دستــــ خالی " خواهی مانـــد ...

گاهیـــ باید رفتـــ و بعضی چیـــزها را که بردنیستــــ با خود بــرد

مثــل " خ ا ط ر ه "،مثــل " غ ر و ر" ...

و آنچــه ماندنیستــــ را جــــا گذاشتـــــ

مثـــل " ی ا د " ،مثـــل " ل ب خ ن د "...

رفتنتـــ " ماندنی " میشــود وقتی که " بایـــد " بــروی و میـــروی !!

و ماندنتـــ " رفتنی " میشــود وقتی کــه " نبایــد " بمــانی و میمـــانی !!

شایـــد بایــد گاهیـــ رفتـــ و

گذاشتـــ چیزی جـــا بماند که بودنمـــان را " گرانبــها " کند ...

نمیـــدانمـــ ...

شایــد باید " سر به زیــر" رفتـــ ... هر چنـــد با انـــدوه ..!!!

شایـــد باید با " لبخنـــدی بر لب " رفتــــ ...

هر چنــد بـــاری سنگیــن بــر دل و دوش ..!!!

بلاتكلیفم

به اینكه قهري هنوز؟!

دلخوري هنوز؟!

دلتنگم میشوي هنوز؟!

برایت مهمم هنوز؟!

این سوالها را من هر روز در دلم از تو می پرسم...

بلاتكلیفم میان دو كلمه آره یا نه ؟

اما فقط میدانم که

می خواهمت هـنـــــــــــــــــــــــوز....!✔


چه جوری شد نمی‌دونم که عشق افتاده به جونم
خودت خونسردی اما من، نه اینطوری نمیتونم
دارم حس میکنم هر روز به تو وابسته‌تر میشم
تو انگاری حواست نیست دارم دیوونه‌تر میشم

..

.

.

.

آدمک آخر دنیاست بخند
آدمک مرگ همین جاست بخند
آن دست که تورا عاشق کرد
شوخی کاغذی ماست بخند
آدمک خل نشوی گریه کنی
همه دنیا سراب است بخند
آن خدایی که تو بزرگش خواندی
بخدا مثل تو تنهاست بخند...

اینجا در نبودت با چشمانی باز برای همیشه مرده ام/

.

وقتی آدم تنـــــها میشه به خیلی چیـــــزا دل می بنده ...!

.

یه وقتایی دلـــم میخواد توآغوش خدا باشم  ؛‌   بــ‌ه هر در زدم شاید تو این تنـ‌هایی پیدا شم ♥

.

.

به گمانم گم شده باشد،

شاید به سفر رفته،

آرامش را می گویم!

رفته تا کمی از این دنیای انسانی دور باشد،

تا کمی استراحت کند،

بیچاره آرامش از خودش هم سلب شده است،

اسم و رسمش تنها چیزیست که برایش باقی مانده،

همین روز هاست که بازنشسته شود...

سخـــت نـــــه..دردنــــاکـــه از بــی کســـــی حرفـــــات رو بـــــه خـــودت بـــــزنــی . . .!


آموخته ام که ...
وابسته نباید شد
نه به کسی
نه به رابطه ای
و نه ...
و این لعنتی ...
" نشدنی ترین " کاری است که
آموخته ام ...

.

.

.

.

گاهی باید نبخشید کسی را که بارها
بخشیدی و نفهمید تا این بار در ارزوی بخشش تو باشد
گاهی نباید صبر کرد باید رها کرد و رفت
تا بداند اگر ماندی رفتن را بلد بوده ای
گاهی باید بد بود برای کسی که فرق خوب بودن را نمیداند
گاهی باید به ادمها از دست دادن را متذکر شد
که ادم ها همیشه نمی مانند یکجا در را باز
و برای همیشه می روند

.

.

.

خیلـــ ـــی تـٌـنـــد رفت !

كـودكـــ ـــی هایـَـــ ـــــم
با آن دوچرخـــ‌ه قراضـــ‌ه اَش

كاش همیشــــ‌ه
پنچــَـــر می مــآند .../.

شنبه نهم فروردین 1393 18:41 |- aysun -|

خدا تو بپرس:حالت چطوره؟خوش میگذره؟

من بگم:خیلی خوبه.خوش میگذره.

تو بخندی بگی:خیلی پررویی واقعا 

 گآهی دِلــَت نــِمیخوآهــَد

دیــروز رآ بِه یآد بــیآوَری

اَنگــیزه ای بــَرایِ فــَردآ هـَم نــَدآری

وَ حآل هــَم کِه گآهی فــَقــَط دِلــَت میخوآهــَد

زآنوهایــَت را تــَنگ دَر آغوش بــِگیری

وَ گوشــِه ای اَز گوشــِه تــَرین گوشـِه ای کِه می شــِنآسی

گاهـے دلـم بـرای خـودم تـنـگ مـیـشـود 

گاهـے دلـم بـرای باورهای گـذشـتـہ ام تـنـگ مـیـشـود 

گاهـے دلـم بـرای پاکـے های کـودکانـہ ی قـلـبـم مـیـگـیـرد 

گاهـے آرزو مـیـکـنـم ای کاش دلـے نـبـود

 تا تـنـگ شـود 

تا خـسـتـہ شـود 

تا بـشـکـنـد …

.

.

.

کـاش …سرِ درٍ بـهشـت … 


کسـی باشـد که بپرســد.. :


آدمـی یـا ♥فرشـتــه♥ ؟


و مـن بــگویـَم… :


♥زنـــــم♥…


و ایـن بـار..


همه نگـاهم کنند… :


نـه به خاطـر ♥ موی بلندم♥..


نه چشـمان ♥ معصـومم ♥…


و نه لرزشِ ♥ صدایـم♥…


بـلکـه به خاطِر ♥روحِ خدا ♥ که در من دمـیده شده..


و همه …


تحســین کـنند…


♥ شـجاعـتـ....♥


♥ صـداقتـ… ♥


♥ وفــآ.. ♥


♥و نجـآبـتم را… ♥

در آن کره_خاکــی ...

لبخند میزنم....

بر همه کسانی که 

زیادی رویم سادگی ام را تجربه کردند

جواب شان سکوت است و 

کمی لبخند که از دست دادند صداقتم را ...

و

نفرین بی صداست!

.

.

.

دلم کمی خدا می خواهد...


کمی سکوت...


کمی آخرت...


دلم دل بریدن می خواهد...


کمی اشک ...


کمی بهت...


کمی آغوش آسمانی...


دلم یک کوچه می خواهد بی بن بست!! و یک خدا!!


تا کمی با هم قدم بزنیم ..


فقط همین!!!

من میروم ......



باور كن میروم ....



اما ...



دلم برای بجهنم گفتن هایت تنگ میشود !!!!

.

.

.

.

دلــــم جاده ای می خواهد




که ببـــرد مـــرا




و بـــرنگـــردانـــد هــرگـــز . . .

.

.

.

کاش بعد از همه دلقک بازیهایم... کسی می آمد ماسک را از روی صورتم بر میداشت! میگفت... حالا از دردهایت بگو... من گوش میکنم!

گراهام بل ِ لعنتی عزیز



تلفنی که زنگ نمی خورد که نیازی به اختراع نداشت !!!


حوصله ات سر رفته بود ...


" چسب ِ قلب " اختراع می کردی ؛


می چسباندیم روی این ترک های قلب ِ صاحب مرده ـمان!


و غصه ی زنگ نخوردن ِ تلفنی که ...


اختراعش نکرده ای را نمی خوردیم !!


ساده بگویم گراهام بل عزیز !


حال ِ این روزهای مرا ، تو هم مقصری ...


یک روز می رسد...


یک ملافه سفید پایان می دهد...


به من...


به شیطنت هایم...


به بازیگوشی هایم...


به خنده های بلندم...


روزی که همه با دیدن عکسم


بغض می کنند و می گویند:


دیوانه دلمان برای مسخره بازی هایت تنگ شده...

.

.

.

.

قلبم...


یک خط در میان میزند


زود نیست...؟


دست هر پیرزنی را گرفتم


گفت:"پیر شی مادر..."


خدایا...


نکند در جوانی پیر شدم؟


هَر چه میخواهد دٍل تـَنـگـت….



ســــاکـــت!



کسی دَرک نَخواهد کرد….

.

.

.

.

من در سرزمـیـنـی زنـدگـی مـیـکـنـم که


تـنـها "خـدایـش" از پـشـت خـنـجـر نـمـیـزنـد!!

.

.

.

.

خدایا دلگیر نشو از من

ولی...

ته نامردیه دنیات

گاهی #اوقات باید

#بگذری و

#بگذاری و

#بروی ....

وقتی می مانی و #تحمل می کنی ،

از #خودت یک #احمق می سازی

.

.

.

گاهی آدم حرفی به جز 3 نقطه نداره بنویسه و بزنه!!! ...

و گاهی یک نفر میتونه

از 3 نقطه خیلی کلمات رو ببینه, تجسم کنه...

و بدون توی ...

جمله ها و حرف های زیادی هست.

که آدم برای نوشتن و بیانش عاجز مانده!

בﺧﺘﺮﻫﺎ ﺑﺎﻋﺸﻖ ﺍﻭﻟﺸﺎﻥ ﺳﺎבﻩ ﺗﺮ ﻫﺴﺘﻨﺪ ﺍﻧﮕﺎﺭﺳﺎבﻩ ﻣﯽ ﭘﻮﺷﺪ..


ﺳﺎבﻩ ﻣﯽ ﮔﯿﺮﺩ ﻧﮕﺎﻫﺶ ﺑﺎ ﺷﯿﻄﻨﺖ ﺍﺳﺖ...


ﻭﻗﺘﯽﻣﯿﺨﻨﺪﺩ ﺣﻘﯿﻘﯽ ﺍﺳﺖ ...


ﺍﻣــــــــــــــــﺎ !...


ﺍﮔﺮ ﺗﺮﮐﺶ ﮐﻨﯽ... ﺍﮔﺮ ﻓﺮﯾﺒﺶ בهی...اﮔﺮ ﺍﺫﯾﺘﺶ ﮐﻨﯽ...


ﻣﯿﺒﯿﻨﯽ ﮐﻢ ﮐﻢ ﻏﻠﯿﻆ ﺁﺭﺍﯾﺶ ﻣﯽ ﮐﻨﺪ .


ﻟﺒﺎﺱ ﻫﺎﯼ ﭘﺮ ﺯﺭﻕ ﻭ ﺑﺮﻕ ﺗﺮﯼ ﻣﯽ ﭘﻮﺷﺪ .


ﻧﮕﺎﻫﺶ ﺗﻮﯼ ﻋﮑﺲ ﺑﺎ ﻏﺮﻭﺭ ﺩﻭﺧﺘﻪ ﺷﺪﻩ ﺍﺳﺖ ﺑﻪ ﺩﻭﺭﺑﯿـــטּ .


ﺑﺪﺍטּ ﺧﻨﺪﻩ ﻫﺎﯾﺶ ﻫﻢ ﺩﯾﮕﺮ ﺣﻘﯿﻘﯽ ﻧﯿﺴﺘﻨﺪ ...


ﺑﺪﺍטּ ﺍﺯﯾﮏ ﻋﺸﻖ ﻋﻤﯿﻖ ﮔﺬﺷﺘــــــﻪ ﺍﺳﺖ ﻭﺩﯾﮕﺮﺳﺎﺩﮔﯽ ﻫﯿﭽﮑﺲ ﭼﺸﻤﺶ ﺭﺍﻧﻤﯽ ﮔﯿﺮﺩ


ﻫﯿﭻ ﻣﺮﺩ ﻣﻌﻤﻮﻟﯽ ﺍﯼ ﺭﺍ ﻧﻤﯽ ﭘﺴﻨﺪﺩ ﻫﯿﭻ ﻣﺮﺩﻣﻌﻤﻮﻟﯽ ﺍﯼ ﺭﺍﻗﻬﺮﻣﺎﻥ ﻓﺮﺽ ﻧﻤﯽ ﮐﻨﺪ


ﺩﯾﮕﺮ ﺭﻭﯾﺎﯾﯽ ﻧﺪﺍﺭﺩ ﺑﺮﺍﯼ ﻣﺮﺩﯼ ﺑﺎﯾﺪ ﻗﻬﺮﻣﺎﻥ ﺑﺎﺷﯽ ﺗﺎ ﻗﻬﺮﻣﺎטּ ﺑﺒﯿﻨﺪﺕ


ﭼﻬﺎﺭ ﺷﺎﻧﻪ ﺑﺎﺷﯽ , ﻗﺪ ﺑﻠﻨﺪ ...


ﺩﺧﺘﺮﻫﺎ ﻓﻘﻂ ﺑﺎ ﻋﺸﻖ ﺍﻭﻟﺸﺎﻥ ﺳﺎﺩﻩ ﻫﺴﺘﻨﺪ .


ﺳــــــــــﺎﺩﻩﻫﺎ ﺭﺍ ﺳــــــــــﺎﺩﻩ ﻧﮕـــــﻪ ﺩﺍﺭﯾﺪ ..

شنبه سوم اسفند 1392 15:29 |- aysun -|

ﺗَــﻨـﻬﺎﯾـﯽ ﯾَــﻌـﻨﯽ :

ﻫَــﻨـﺪﺯﻓـﺮﯾـﺖ ﺍﺯﺕ ﺟُــﺪآ ﻧَــﺸـهـ

ﺑــآ ﺁﻫــﻨـﮕــآ ﺯﻧــﺪﮔــﯽ ﮐ ُــﻨﯽ

ﻫــﻤــﯿﺸـهـ ON ﺑــآﺷــﯽ ﻭَ

ﻫــَﺮ ﮐـﯽ ﺑـﻬﺖ ﭘَــﯿـآﻡ ﻣــﯿـﺪﻩ ﯾـﻪ ﺩﻗـﯿﻘـهـ ﻫَــﻢ ﻣـُـﻨـﺘـظر ﻧَﻤــﻮﻧـﻪ

ﻭﺍﺳـهـ ﺟَــﻮﺍﺑـﺶ

ﯾَﻌﻨﯽ ﻫﻤﯿﺸـﻪ ﭘـآﯾـهـ ﺑـآﺷﯽ ﻭﺍﺳـهـ ﺑـﯿـﺮﻭﻥ ﺭﻓﺘـﻦ

ﺗـآ ﺷـآﯾﺪ ﯾـﮑﻢ ﺣَـﻮﺍﺳﺖ ﭘَــﺮﺕ ﺷـهـ

ﯾَــﻌﻨـﯽ ﻣـُﻨﺘـﻈﺮ ﺗَـﻤآﺱ ﻫـﯿﭻ ﻓــ ـﺮﺩ ﺧــآﺻـﯽ ﻧَـﺒآﺷــﯽ

ﯾَـﻌﻨـﯽ ﯾـهـ ﺑـُــﻐـﺾ ﻧــآﺧــﻮﻧـﺪﻩ

ﯾـﻌﻨـﯽ ﯾــﻬـﻮ ﺧﯿـﺮﻩ ﺷﯽ ﺑـهـ ﯾـﺠـآ ﻭ ﺑـﺮﯼ ﺗـﻮ ﻓـﮑـﺮ ..

ﺗـَـﻨﻬـآیی ﯾـَﻌـﻨﯽ ﻫَـﻤـهـ ﯼ ﺍﯾـنـآ ﺑـآﺷـهـ

ﻭﻟــﯽ ﺣـآﺿــﺮ ﻧـَﺸـﯽ

ﺩﯾـﮕـهـ ﻫﯿـﭽﻮﻗـﺖ ﺣـَﺘـﯽ ﻭﺍﺳـهـ ﯾـهـ ﻟﺤـﻈـهـ ،

ﺍﯾـﻦ '' ﺗـَـﻨﻬـآﯾـﯽ '' ﺭﻭ ﺑــآ ﮐﺴـﯽ ﻗـﺴﻤﺖ ﮐـُﻨﯽ !

ﻫــﯿﭽﻮﻗـﺖ ...

ﻫــﯿﭽﻮﻗـت ...

ﺣـَـﺘﯽ ﯾـﮏ ﻟـﺤﻈـهـ..

✘.. توکه نمیدانی خنده هایم

چقدر درد میکند...

پســـــــــ ــ ــ

قضاوتــ ـ ـ ـ به خوشبختی ام نکن ✘..

.

.

.

دیگر نمی توانم

متن های طولانی را تا آخرش بخوانم

تقصیر خودت بود آمدی رفتی...

به هرچه کوتاه عادتم دادی...

.

.

گاهی تنهایی آنقدر قیمت دارد
که درب را باز نمی کنم ....
حتی برای "تو"که سالها منتظر در زدنت بودم ..

صفحه اخر شناسنامه زیاد مهم نیست...

گاهی باید توی ایینه خوب نگاه کنی ببینی

هنوز زنده ای یا نه...

.

.

بى تفاوت نیستم فقط دیگر کسى برایم متفاوت نیست !!!!

.

.

باید رفت حتی با ترس !
وقتی مطمئن از ماندن نیستی ، رفتن یقین است …
.

.

✿گاهے فکر میکنم اگر ذره اے،

فقط ذره اے مهم بودم!

شاید هرازچندگاهے این من را بہ آغوش میکشیدے

و از غم هایش میپرسیدے،از اشکهایش میپرسیدے،

از بغضهایش،دوست تر میداشتے اش و دل بہ دلش میدادے

وقتے میدیدے دستهایش کہ هیچ، تــو کہ نیستے بـانـوے کـوچـکـت...

در سکوت تمام دنیایش میلرزد...همہ چیز فرق مے کرد!!!

.

.

.

.

عـشـق
هـمـانـقـدر کـہ بـزرگـم مـے کـنـد
و شـاد
و امـیـدوار
هـمـانـقـدر هـم تـحـقـیـرم مـے کـنـد
و مـایـوس
و غـمـگـیـن
یـک روز خـوشـبـخـت‌تـریـن آدمِ روے زمـیـن
یـک روز
بـے ثـبـات
بـے اراده
بـلـاتـکـلیـف مـے شـوم
یـک روز عـاشـقِ شـاعـر
یـک روز شـاعـرِ عـاشـق
یـک روز
بـیـزار از هـر چـه حـرفِ قـشـنـگ
بـی‌ کـلـام‌تـریـن مـے شوم!
تــو بـا مــنـے
خـاطـراتـت بـا مــ ـن
تـمـام ایـن دنـیـا بـا مــ ـن اسـت
عـجـیـب در کـنـارِ تـــو
تـنـها
و تـنـهـاتـر
و تـنـهاتـریـن مـے شوم. . .
و گـرچـہ عـشـق زیـبـاتـریـن دلـیـلِ بـودن اسـت
هـر روز ، بـیـش از روزِ پیش
از ایـن زنـدگـے سـیر مـے شـوم... .!!!

پرسید:


چرا اسمان ابریست


گفتم:


تو نبودی با اودرددل میکردم

.

.

.

.

زنـــدِگی دَر اَعماقِ عادَت ها

هیج فــَــرقی با مـَـرگ نـَــدارد

تــــو مـُـــردِه ای

فـَـقـَــط مـَـعنای مــَــرگ را نـِمی دانـــی

✿بہ خودم میگویم قوے باش!

بہ خودم میگویم مهم نیست!

بہ خودم شک کردن را

مے آموزم!

آیا واقعا ارزشش را داشت یا دارد!؟بہ خودم میگویم: همیشہ وقت هست

براے فراموش کردن،

حداقل بہ اندازه ے باقیمانده ے عمرم. . .ولے تہ ِ همہ ے این ها

این است :
مـــ ــن غــمــگــیــنــم . . .

.

.

.

.

گفتی محبت کن برو...


 باشد

(خداحافظ )

ولی

رفتم که تو باور کنی

دارم محبت می کنم


√ ایـن شـعـرهـا
کـہ نـوشـتـم بـرای تـــو
انـگـار هـمـہ بـیـهـوده بـود !!!
بـیـزارم از هـمـہ . . .
زبـان
زبـون
کـلـمـات
مـات
سـہ نـقـطـہ هـاے بـی پـایـان . . .
قـطـارے کـہ جـاده هـاے مـرا نـمـے رسـانـد
بـہ ایـسـتـگـاهـے کـہ تـــو آن جـا بـرایـم دسـت تـکـان دهـے
هـمـہ بـیـهـوده بـود ایـن شـعـرهـا
کـہ نـوشـتـم بـراے تـــو . . .
آتـش بـزن!!!
مـثـلِ دلــم کـہ سـوزانـدے
آتـش بـزن
شـایـد از خـاکـسـتـرشـان
شـعـرے دیـگـر مـتـولـد شـود
کـہ بـگـویـد بـہ تـــو
آن چـہ را مـے خـواسـتــم
و نـشــد . . .


آی آدمکــــــــــــــــــ
مــراقب
حرفهــــــایت، احـســـاســاتت، واکنشهــایت باش
آخر آدمها خوب بلدند
یک روزی ، یک جایی، یک جوری به رُخِت بکشند تمامت را....


✿سکوتم را،

حرف نزدنم را،

نگذار پای حرف حساب خودت...

زیادی خسته ام...

حس حرف زدن را از من گرفته ای...

حکایت امروز و دیروز نیست...

انگار قرنهاست که ساکت شده ام./

.

.

.

.

√گـاهـے
آدم
حـتـے نـمـے تـوانـد
بـراے دوسـتـان نـزدیـکـش هـم تـعـریـف کـنـد
کـه حـالـش چـطـور اسـت . . .
آدم درد را مـے دانـد
درمـانـش را مـے دانـد . . .
هـزار بـار هـم ایـن راه را رفـتـه . . .
خـودش بـهـتـر از هـر کـسـے مـے دانـد کـه خُـب تـکـلـیـفـش کـه مـعـلـوم اسـت. . .
بـایـد دل از دنـیـا و آدمـهـا بِـکَـنَــد و بـرود. . .
بـراے هـر کـسـے هـم کـه بـگـویـد
بـاز هـم تـنـهــا راه هـمـیـن اسـت !
بـراے هـمـیـن اسـت کـه دیـگـر تـعـریـف نـمے کـنـد. . .
فـقـط ایـن وقـتـهـا خُـنـاق مـے گـیـرد. . .
خُـنـاق مـے گـیـرد کـه
مـے دانـم چـاره چـیـست و گـفـتـن نـدارد. . .
امـا دوبـاره ایـن درد هـسـت
آدم دردش را مے کـشـد و
دسـتـمــال مے گـیـرد جـلـوے دهـانـش کـه صـدایـش در نـیـایـد. . .
اوضـاع هـمـان اسـت کـه بـود
مـنـتـهـا دردش هـے بیـشـتـر مے شـود
هـمـیـن . . .!!!

و تازه می فهمم

که برف خستگی خداست

آن قدر که حس می کنی

پاک کنش را برداشته

می کشد
روی نام من

روی تمام خیابان ها

خاطره ها...

.

.

ایـــن روزهــا نـه حوصــله ی دوسـت داشتن دارم
نـه مـیخواهــم کسـی دوســـتم داشته باشــد!
بــگذاریـد ایـن خـانـه نفســهای آخــــرش را
آرام آرام هـم کـه شده بــکشد
هـنوز تـوان بـریدنِ نفسـها را ندارم!

.

.

.

اندوه که از حد بگذرد

جایش را می‌دهد به یک بی‌‌اعتنایی مـزمـن !

.

.

.

ﺧﺎﻣﻮﺵ ﮔﺮﯾﻪ ﻣﯿﮑﻨﯽ ﺑﺮ ﺳﯿﻨﻪ ﺩﯾﻮﺍﺭ
ﺑﺎ ﺑﻐﺾ ﺭﻭﺷﻦ ﻣﯿﮑﻨﯽ ﺳﯿﮕﺎﺭ ﺑﺎ ﺳﯿﮕﺎﺭ

.

به سراغ من اگر می آیید
دستتان می بوسم، من بسی تنهایم
دیرگاهی است که در حصر تنم،
منم و غم هایم.
کاش پیدا بشود
یک نفر از ته دل خنده کند
بدمد در دل من،
مرده را زنده کند
بک نفر، یک کس خاص
که فقط
فکر سودش نکند
این دل غمزده را راه صعودش نکند
اندکی هم بخورد، غم تنهایی من
مردمان گوش کنید:
دلم از پا افتاد
با شمایم، باشید
اندکی همدم تنهایی من.
به سراغ من اگر می آیید
نرم و آهسته نیایید که شاید ترک بردارد
چینی محکم تنهایی من.

جمعه بیست و هفتم دی 1392 11:54 |- aysun -|

خوندنش حوصله میخواد......ولی خیلی قشنگه
ﻣﯿﺨﻮﺍﻡ ﭼﻨﺪ ﺗﺎ ﺳﻼﻣﺘﯽ ﺑﮕﻢ ﺧﻴﻠﻲ ﻏﻤﮕﻴﻨﻪ..
ﺳﻼﻣﺘﯽ ﭘﺴﺮﯼ ﮐﻪ ﯾه رﻭﺯ ﻋﺎﺷﻖ ﺷﺪ..
ﺳﻼﻣﺘﯽ ﺩﺧﺘﺮﯼ ﮐﻪ ﯾه رﻭﺯ ﻋﺎﺷﻖ ﺷﺪ..
ﺳﻼﻣﺘﯽ ﭘﺴﺮﯼ ﮐﻪ ﺍﻧﺪﺍﺯﻩ ﯾﻪ ﻧﮕﺎﻩ هم به عشقش ﺧﯿﺎﻧﺖ ﻧﮑﺮﺩ..
ﺳﻼﻣﺘﯽ ﺩﺧﺘﺮﯼ ﮐﻪ ﻫﯿﭽﯽ ﮐﻢ ﻧذاﺷﺖ..
ﺳﻼﻣﺘﯽ ﻋﺸﻖ ﭘﺎﮐﺸﻮﻥ..
ﺳﻼﻣﺘﯽ ﺍﻭﻥ ﻫﻤﻪ ﺧﺎﻃﺮﻩ ها شیطنت ها ﺩﯾﻮﻭﻧﻪ ﺑﺎﺯﯼ ﻫﺎ زیر بارون قرار گذاشتن ها خیس شدن ها از سرما به خود لرزیدن ها..
ﺳﻼﻣﺘﯽ ﺩﻭﺳﺘﯽ ﮐﻪ ﺯﯾﺮﺍﺏ ﭘﺴﺮﻭ ﺑﻪ ﺩﺭﻭﻍ ﺯﺩ..
ﺳﻼﻣﺘﯽ ﺩﺧﺘﺮﯼ ﮐﻪ ﺣﺮﻑ ﺩﻭﺳﺖ ﻣﺜﻞ ﺧﻮﺍﻫﺮﺷﻮ ﺑﺎﻭﺭ ﮐﺮﺩ.. ﺳﻼﻣﺘﯽ ﺩﺧﺘﺮﯼ ﮐﻪ بی خبر ﺧﻄﺶ ﺧﺎﻣﻮﺵ ﺷﺪ..
ﺳﻼﻣﺘﯽ ﺍﻭن ﻗﺴﻤﻬﺎ ﺍﻭﻥ ﺩﻭﺳﺖ ﺩﺍﺭﻣﻬﺎﯾﯽ ﮐﻪ ﻫﯿﭽﻮﻗﺖ ﺗﺤﻮﯾﻞ ﺩﺍﺩﻩ ﻧﺸﺪ..
ﺳﻼﻣﺘﯽ ﭘﺴﺮﯼ ﮐﻪ ﻫﺮﭼﯽ ﻗﺴﻢ ﺧﻮﺭﺩ ﺧﻮﺍﻫﺶ ﮐﺮﺩ ﺍﺛﺮﯼ ﻧﺪﺍﺷﺖ..
ﺳﻼﻣﺘﯽ ﺩﺧﺘﺮﯼ ﮐﻪ ﺑﺎ ﭼﺸﻢ ﺧﯿﺲ ﺑﻪ ﭘﺴﺮ ﮔﻔﺖ ازﺕ ﺑﺪﻡ ﻣﯿﺎﺩ..
ﺳﻼﻣﺘﯽ ﭘﺴﺮﯼ ﮐﻪ ﺭﻓﺖ ﺧﺪﻣﺖ ﺗﺎ ﺯﻭﺩ ﺑﺮگردﻩ و دلشو بدست بیاره و بره ﺧﻮﺍﺳﺘﮕﺎﺭﯼ..
ﺳﻼﻣﺘﯽ 21 ماه پست دادنا و لحظه شماری ها و دور بودن ها..
سلامتی ﺭﻭﺯﯼ ﮐﻪ ﭘﺴﺮ ﺩﻋﻮﺕ ﺷﺪ ﺑﻪ ﺟﺸﻦ ﻋﻘﺪ ﻋﺸﻘﺶ..
ﺳﻼﻣﺘﯽ ﺍﻭﻥ ﺷﺐ..
ﺳﻼﻣﺘﯽ ﺍﻭﻥ ﺩﻭﺳﺘﺎیی ﮐﻪ ﺑﺨﺎﻃﺮ ﺣﺎﻝ ﭘﺴﺮ ﺑﻐﺾ ﺩﺍﺷﺘﻦ ﺍﻣﺎ ﭘﺴﺮ ﺧﻨﺪﯾﺪ ﺗﺎ ﺟﺸﻦ ﺧﺮﺍﺏ ﻧﺸﻪ..
ﺳﻼﻣﺘﯽ ﺍﻭﻥ ﺧﻨﺪﻩ ﯼ ﺯﻭﺭﯼ..
ﺳﻼﻣﺘﯽ ﻋﺮﻭﺳﯽ که ماه ﺷﺪﻩ ﺑﻮﺩ..
ﺳﻼﻣﺘﯽ ﻋﺎﻗﺪﯼ ﮐﻪ ﺍﻭﻣﺪ..
ﺳﻼﻣﺘﯽ ﺍﻭن ﺷﻨﺎﺳﻨﺎﻣﻪ ﻫﺎ..
ﺳﻼﻣﺘﯽ ﺑﻐﺾ ﭘﺴﺮ..
ﺳﻼﻣﺘﯽ ﺑﺎﺭ ﺍﻭﻝ..
ﺳﻼﻣﺘﯽ ﺑﻐﺾ ﭘﺴﺮ..
ﺳﻼﻣﺘﯽ ﺑﺎﺭ ﺩﻭﻡ..
ﺳﻼﻣﺘﯽ ﺑﻐﺾ ﭘﺴﺮ..
ﺳﻼﻣﺘﯽ ﺑﺎﺭ ﺁﺧﺮ..
ﺳﻼﻣﺘﯽ ﺑﻐﺾ ﭘﺴﺮ..
ﺳﻼﻣﺘﯽ ﭘﻼﮎ ﺯﻧﺠﯿﺮﯼ ﮐﻪ ﭘﺴﺮ ﻭﺍﺳﻪ ﺯﯾﺮ ﻟﻔﻈﯽ ﺭﻭﺯ ﻋﻘﺪﺵ ﮔﺮﻓﺖ ﻭ ﺗﻮ ﺟﯿبش ﻣﻮﻧﺪ.. ﺳﻼﻣﺘﯽ ﺯﯾﺮ ﻟﻔﻈﯽ ﮐﻪ ﯾﮑﯽ ﺩﯾﮕﻪ ﺩﺍﺩ..
ﺳﻼﻣﺘﯽ ﭘﺴﺮﯼ ﮐﻪ ﻫﻨﻮﺯ ﺍﻣﯿﺪ ﺩﺍﺷﺖ ﮐﻪ ﺑﻪ ﻋﺸﻘﺶ ﻣﯿﺮﺳﻪ..
ﺳﻼﻣﺘﯽ ﺍﺟﺎﺯﻩ ﺑﺰﺭﮔﺘﺮﻫﺎ..
ﺳﻼﻣﺘﯽ ««بله»»..
ﺳﻼﻣﺘﯽ ﺑﻐﺾ ﭘﺴﺮ..
ﺳﻼﻣﺘﯽ ﭼﺸﻢ ﺧﯿﺲ ﺩﻭﺳﺘﺎ..
ﺳﻼﻣﺘﯽ ﺑﻐﺾ ﭘﺴﺮ..
ﺳﻼﻣﺘﯽ ﺍﻭﻥ ﺣﻠﻘﻪ که ﺟﺎﯾﮕﺰﯾﻦ ﺣﻠﻘﻪ ﭘﺴﺮ ﺷﺪ..
ﺳﻼﻣﺘﯽ ﻣﺎﺷﯿﻦ ﻋﺮﻭﺱ..
ﺳﻼﻣﺘﯽ ﺳﺴﺘﯽ ﺯﺍﻧﻮ..
ﺳﻼﻣﺘﯽ ﺳﯿﺎﻫﯽ ﭼﺸﻢ..
ﺳﻼﻣﺘﯽ ﺍﻭﻥ ﺷﺐ..
ﺳﻼﻣﺘﯽ ﭘﺎﮐﺖ ﺳﯿﮕﺎﺭ و نخهایی که با نخ قبلی روشن شد..
ﺳﻼﻣﺘﯽ ﺑﻐﺾ ﭘﺴﺮ ﮐﻪ توی آیینه ﺷﮑﺴﺖ..
ﺳﻼﻣﺘﯽ ﻓﺮﺩﺍﺵ..
ﺳﻼﻣﺘﯽ ﻣﻬﻤﻮﻧﯽ ﮐﻪ ﺩﺧﺘﺮﻩ ﮔﺮﻓﺖ..
ﺳﻼﻣﺘﯽ ﺩﻭﺳﺘﺎﯾﯽ ﮐﻪ ﺟﻤﻊ ﺷﺪﻥ..
ﺳﻼﻣﺘﯽ ﺍﻭﻥ ﭘﺴﺮ ﺗﻮ ﻣﻬﻤﻮﻧﯽ..
ﺳﻼﻣﺘﯽ ﺷﺐ ﻭ ﺭﻭﺯﺍﯾﯽ ﮐﻪ ﺳﺨﺖ ﮔﺬﺷﺖ..
ﺳﻼﻣﺘﯽ ﺩﻭﺳﺘﯽ ﮐﻪ ﺑﻪ ﺩﺧﺘﺮ ﮔﻔﺖ ﺍﻭﻥ ﺣﺮﻓﻮ ﺑﻪ ﺩﺭﻭﻍ ﮔﻔﺖ ﺍﺯ ﺭﻭ ﺣﺴﺎﺩﺕ..
ﺳﻼﻣﺘﯽ ﺩﺧﺘﺮﯼ ﮐﻪ با تموم وجود ﮔﺮﯾﻪ ﮐﺮﺩ..
ﺳﻼﻣﺘﯽ ﺗﯿﻐﯽ ﮐﻪ ﺗﯿﺰ ﺑﻮﺩ..
ﺳﻼﻣﺘﯽ ﺭﮒ ﺩﺳﺖ..
ﺳﻼﻣﺘﯽ ﺩﺧﺘﺮﯼ ﮐﻪ ﺧﻮﺩﮐﺸﯽ ﮐﺮﺩ..
ﺳﻼﻣﺘﯽ ﻟﺤﻈﻪ ﺍﯼ ﮐﻪ ﺑﻪ ﭘﺴﺮ ﺧﺒﺮ ﺩﺍﺩﻥ..
ﺳﻼﻣﺘﯽ ﻣﻼﻗﺎﺕ ﺗﻮ ﺑﯿﻤﺎﺭﺳﺘﺎﻥ..
ﺳﻼﻣﺘﯽ ﺍﻭن 5.6 ﺩﻗﯿﻘﻪ ﯼ ﺗﻨﻬﺎ ﺑﺎ ﺩﺧﺘﺮ..
ﺳﻼﻣﺘﯽ اون ﭼﺸﻤﻬﺎﯼ نیمه باز ﺧﯿﺲ..
ﺳﻼﻣﺘﯽ ﺷﺮﻡ ﺩﺧﺘﺮ..
ﺳﻼﻣﺘﯽ ﺻﺒﺮ ﭘﺴﺮ..
ﺳﻼﻣﺘﯽ ﻗﺴﻤﻬﺎﯾﯽ ﮐﻪ ﭘﺴﺮ ﺑﻪ ﺩﺧﺘﺮ ﺩﺍﺩ ﺗﺎ ﻓﺮﺍﻣﻮﺵ ﮐﻨﻪ که ﺯﻧﺪﮔﯿﺶ ﺧﺮﺍﺏ ﻧﺸﻪ..
ﺳﻼﻣﺘﯽ ﻗﺴﻢ ﺟﻮﻥ ﭘﺴﺮ..
ﺳﻼﻣﺖ ﻗﺒﻮﻝ ﮐﺮﺩﻥ ﺩﺧﺘﺮ..
ﺳﻼﻣﺘﯽ ﻟﺤﻈﻪ ی ﺧﺪﺍﺣﺎﻓﻈﯽ..
ﺳﻼﻣﺘﯽ ﭼﺸﻤﻬﺎﯼ خیس..
سلامتی یه عمر تنهایی..
ﺳﻼﻣﺘﯽ ﺣﺮﻓﻬﺎﯾﯽ ﮐﻪ ﻧﻤﯿﺸﺪ ﮔﻔﺖ ﺍﻣﺎ ﯾﻪ ﻣﺘﻦ ﺷﺪ،
سلامتی خنده های کودکی که توی راه بود..
سلامتی دختری که مادر شد..
سلامتی پسری که حسرت پدر بودن تا ابد به دلش موند..
سلامتی هق هق هایی که ﭘﺴﺖ ﺷﺪ ﺗﺎ ﺩﻟﯽ آرﻭﻡ ﺷﻪ..
ﺳﻼﻣﺘﯽ ﻻﯾﮑﻬﺎﯾﯽ ﮐﻪ زده ﺷﺪ..
ﺳﻼﻣﺘﯽ ﺍﻣﺸﺐ..
سلامتی همه ی عاشقایی که هرگز به عشقشون نرسیدن و از دور نگران یکی یه دونه شون بودن و با بغض با سکوتشون گفتن آهای غریبه این که دستش توی دستای توءه همه ی دنیای منه خیلی مراقبش باش. ...

اگه عاشق باشی اشكتو در میاره اگه در نیاورد بدون نیستى

به سلامتی اون دختری که پای سفره عقد,

نگفت بااجازه پدرومادرم!

گفت

بااجازه کسی که همدیگر ودوست داشتیم

اما خانوادم نزاشتن بهم برسیم....!


چرا همه میگویند : چون میگذرد غمی نیست ؟
چرا هیچکس نمیگوید : تا بگذرد درد کمی نیست ؟؟؟



غمگین ترین جای خاطرات اونجاست که
احساس میکنی

چهره اش داره از یادت میره...


دختر که باشی گاهی دلت میگیرد.
گاهی که نه!!! همیشه دلت میگیرد.
از نبرد نا برابر زن و مرد...
از عدالت نا برابر مرد و زن...
دختر که باشی، گاهی دلت میخواهد روسریت را برداری،
موهایت را باز کنی، در خیابانهای خیس و زرد قدم بزنی،
اما نمیشود.
چرا؟؟؟ .....
دختر که باشی، گاهی دلت میگیرد از تمام اهل زمین.
دلت می خواهد تمام پیاده رو های شهرت را قدم شوی، و کوچه ها را گریه کنی. اما نمیشود.
چرا؟؟؟ ......
دختر که باشی، گاهی دلت میخواهد نیمه شب، سنگی برداری، به پنجره اتاقش بکوبی و فریاد بزنی دوستت دارم. اما نمیشود.
چرا؟؟؟....
دختر که باشی، گاهی دلت میخواهد بلند بلند بخندی، قهقهه بزنی، اما نمیشود.
چرا؟؟؟.....
دختر که باشی، حتی اگر کشته شوی، دیه ات نصف است. نمیشود کامل باشد!!!
چرا؟؟؟ ......
دختر که باشی، گاهی دلت میخواهد بروی، پر بکشی، دستان خدا را بگیری، پایین بیاوریش، نشانش دهی، تمام بی عدالتیش را...
آنوقت است که جواب میگیری.
چرا؟؟؟؟
: چون تو دختری...
...........

پنجشنبه دوازدهم دی 1392 13:47 |- aysun -|

کنــار آمــدم بــآ نبودنــت...

خیـــلی کــه دلــم بگــیرد گــریه میــکــنـم...


در قبرم هستم!!!

خوابیده به پهلوی راست...

گوش چسبانده ام به سنگ...

منتظر گام های تو...

فاتحه بهانه است

من هنوز هم عاشقت هستم


حوا!
بیا سیب را سر جایش بگذاریم
جبرییل را بکشیم
عزراییل را شکنجه دهیم
بهشت را ویرانه کنیم
شاید به زمین رانده نشویم و
میان جهنم رها شویم
این روزها
تاوان گناه سیب بسیار سنگین است
و من
بیشتر از همیشه خسته
بیا سیب را سر جایش بگذاریم...


בلت که گرفته بآشـב…

شآבترین آهنگ هآ ، برآیت روضــﮧ خوآنـے میکننـב

شلوغترین مکآنهآ ، تنهآیـے ات را به رُخَت مے کشنـב

و شآבترین روزهآ ، برآے تو غمگین ترین روزهآست

בلت که گرفته باشـב


ﺧــﺪﺍﯾــــــــــﺎ !!..
ﺯﻧﺪﮔﻲ ﺍﺕ ﻣﺎﻧﻨﺪ ﺣﺮﻑ ﭘﺴﺮﺑﭽﻪ ﺍﻳﺴﺖ ﮐﻪ
ﮔﺮﻳﻪ ﻛﻨﺎﻥ ﺑﻪ ﻣﺎﺩﺭﺵ ﻣﻲ ﮔﻔﺖ :
ﻫﻢ ﻣﻴﺰﻧﻲ ﻫﻢ ﻣﻴﮕﻮﻳﻲ ﮔﺮﻳﻪ ﻧﻜﻦ؟



ای فــلـــڪ…!!!!
گــَــر مــن نــمــیــزآבی ،اجـــاقــت ڪــور بــوב؟؟
مــَـن ڪـﮧ خـوב راضـی بـﮧ ایـن خـلـقـت نَـبـوבم ،زور بـود؟؟
مـَـن ڪـﮧ بـآشـَم یـآ نـَـبـآشـَم
ڪـآر בُنـیـآ ،لَـنـگ نـیـسـت…
مـَـن بـمـیـرَم بـآ بـمـآنـَـم
کـــه کســـی ،ב لـتـنـگ نـیـسـت…


حــال ِ مــن خــوب است

امــا

عــالی می شــوم

وقــتی کــه

تــــو…

با نگــرانی در آغوشــم می گــیری و می گویــی :



” نــه عــزیزم ، تو خــوب نیســتی

" دلــــم
پُـــر از زخـمـهـایـی سـت
کـه قـرار اسـت وقـتـی بـزرگ شـدم
فـرامـوشـشـان کـنـم ... ! "


جاذبہ

لبهآے توستــ ڪہ مـטּ

از آنسوے شهــر

בستهـآے خــבآ را

בوآـטּ בوآـטּ

میڪشانمــ

تا بیاییمـــ

بہ تماشآے لبخنـــב تو .



حـقیـقتش ایــنه کـه
 حـواسم اصـلا ایـنجا نــیسـت …!
 مـی بـینم ،
 مـی شـنوم ،
 بـو مـی کِـشم ،
 و هـمان حـرکـاتِ مـعمولی دیـگر …
 ولــی
 ”دلـم” یـه جـای دیـگه سـت … ؛
 اصــلا ایــنجا نــیسـت ! ولــی
 ”دلـم” یـه جـای دیـگه سـت … ؛
 اصــلا ایــنجا نــیسـت !




عاشقم گر نیستی لطفی بکن نفرت بورز
بی تفاوت بودنت هر لحظه آبم میکند . . .


از بس که خالــی ام از تو …

دستم
به تو که نمی رسد،
فقط حریف واژه ها می شوم !
گاهی،
هوس می کنم،
تمام کاغذهای سفید روی میز را،
از نام تو پرکنم …
تنگاتنگ هم،
بی هیچ فاصله ای !!
از بس که خالــی ام از تو …
از بس که تو را کـم دارم …
آخر مگرکاغذ هم،
زندگی می شود....


تنهایی
چیزهای زیادی به انسان می آموزد
اما تو نرو!
بگذار من نادان بمانم...

چهارشنبه بیستم آذر 1392 12:17 |- aysun -|

اصـــلا هم در نبــود تـو (!) هیچی، بی خـــیال / . . .
نــــہ !!!
اصـــلا هم اینطور نیست !
من اصــــلا دلتنگ تو نیستم !
.
و حتــی فـڪـر می کنــم همین دـیروز بوده
که بـا هم بوده ایـم !
اصـــلا هم در نبــود تـو...
هیچی، بی خـــیال...
به آن کــلاغ خبر چینــت بگو
از این به بعــد
چشم های ڪورش را بیشتر باز کنــد !
تا وقتــی خواست گــزارش اشک ـہـای مـرا بکــند،
پیاز توی دستــم را هم گــزارش کند !!
آهــان راستی !
نگــفتم !
از وقتــی تو نیستی،
دســت و دلم خیــلی به ڪار می رود !!
مامــان هم تعجب کــرده !
ڪمکــش میکـنم !
گردگــیری می کـنم،
جــارو می ڪــشم !!
اصــلا به خاطر همیــن هست
که زود خســته می شــوم
و شبــہـــا
و شبــہـــا
هیچــی، بی خیال...
گفتــم یـڪ وقت فکــر نکنــی
برای آنـڪــه در این دوری تــو
زودتــر روزـہـــا و شبـــہـا را ســر کنــم،
همــش می خوابـم !!

تــازه
یک نشــاط خاصی ـہـم یافتــه ام !
هر کی به من می رسد،
نیش تا منتهی الیه ام را که باز می بیند،
می گوید خوشــحالی ها !!
خــوش به حالــت !!
می گــویم
خــیلی!
تا چشمــان شورت از جــا درآیـد!

مــی دانی؟
این مســیر همیشگی را کــه تنــہـایی طــی می کــنم
مــی روم
مــی آیم،
این باد و بــاران لطیــف را ڪه حـس می کنم
همچــین فِرِش می شــوم کلــا !!!
اصـــلا فکر نکنی یــاد تو و خاطراتمــان میفتم ها !!
اصـــلا!
اتفــاقا خوشحال ـہــم هستم
تنــهایی
خیلــی خوش می گذرد!
آن هــم توی خیــابان به آن بلنــدی،
تــازه باران هم بیــاید . . .
وای !
چــه شود!!!
.
این تلفــن را هم کلــا کشیــده ام !
مــی دانی
نه ایــن که انتظار دیوانــه ام کنــد ها !
هی نیســت همه زنــگ می زنند،
وقتشــان را ندارم !!
گوشــی ام هم اگــر ڪــنارم گذاشته ام،
منتظــر هیچ ڪس نیســتم !
این ساعتش را با گــرینویچ تنظــیم کرده ام،،
خوشــم می آید هی نگـــاهش کنم
ببیــنم ساعــت چند اسـت!!
به هر حال
تــو اصلا مگــر فضولی؟!
تــو فقط بــدان
اینجا دیگر کسی
.
دلتنـــــگ تو نیست!
به یـــــاد تو نیست!
منتظــــر تو نیست!
..
+ این ها را بـــدان
اما عاقــل باش !
ڪســی ڪه من می شنـــاختم
هـــر خزئبلاتی را

باور نمـــی ڪرد

چهارشنبه ششم آذر 1392 13:6 |- aysun -|

بیا

كنارم بمان ...

دیگر تجسم خوشبختی

خوشبختم نمی كند ..

تو فقط بیا ....



بــَـرآے تـــــــو

 

نــِمـیـدآنـم چـِـطـور مـیگـُذَرد…!

 

امــآ بــــرآے مــن

 

اِنـْگــآر

 

خَـنـجـَر بـَـر گـَلـویـَم گــُذاشـتـہ انـد

 

امــآ نـِمـیـبُـرنـد

 


دست های اورا کـــــــه گرفتـــــی

 

دیگـــر به مـــن نگاه نکن ....

 

نگاه تـــو ...

 

بیشتـــر از دیـــدن دستهایتان آتشـــم میـــــــزنــــــد ....


تو همانی که دلم لک زده لبخندش را

او کــه هرگز نتوان یافت همانندش را

 

منم آن شاعر دلخون که فقط خرج تو کرد

غــــزل و عاطفــــه و روح هنرمندش را

 

مادرم بعد تو هی حال مرا می پرسد

مادرم تاب ندارد غــــم فــــــرزندش را

 

قلب ِ من موقع اهدا به تـــو ایراد نداشت

مشکل از توست اگر پس زده پیوندش را

 

حفظ کن این غزلم را که به زودی شاید

بفرستند رفیقـــان بــه تو این بندش را :

 

«منم آن شیخ سیه روز که در آخر عمر

لای موهای تو گــم کرد خداوندش را »

 

" خـدایـــــا "

 

قســــمت و حکمتــــت بمانـد برای آنهایــی که درکـــش می کـــنند....

 

بــــرای منِ نفـــــهم ... فقط معــــجزه کــن.../

 

 

 

*خـدایـا دلــم خیـلی گــرفتــ ه*



می گویند نا امیدی از درگاه خداوند کفر است

 

من کافر نیستم، وتو

 

بر می گردی..

 

 ♥♥♥غفـلت کـرבه اے"مــاבر"

پشــت یڪ قلب "عاشـق"

فرزنـבت ارام ارام جــاלּ

میـسپارב و تـפּ فــرامـפּش کــرבלּ

را بـــﮧ اפּ نـیامـפּختـه بــوבے!!

اصـــــلا به روی خـــودم هـــــم نمے آورم که نیـــستی
هـــــر روز صبـــــح
شـــماره ات را مےگـــیرم
زنـــــی می گوید: دســتگــاه مشـــترک …
حرفــــش را قــطــع مےکنم
صدایـــت چرا انقـــدر عـــوض شـــده عزیـــزم؟
خوبی؟ ســــرما که نخورده ای؟
مے دانی دلـــم چقـــدر بـــرایـــت تنـــگ شـــده است؟
چنـــد ثانیــه ای ســـکوت مے کنم
من هـم خـــوبم
مزاحــمت نمے شوم
اصـــلا به روی خـــودم هـــم نمے آورم کـه نیــســتی !

پنجشنبه سی ام آبان 1392 17:38 |- aysun -|

به جهنـم که نیــــستی ..؛

مگـر مغـول ها یک قـرن تمـام حمله نکردنـد ..؟

مگر نگـذشت ..؟

نبـودن تـو هـم مـی گـذرد ..!

     




عمق فاجعه را دلقکـــی فهمید

که به زور جلوی گــریه اش را گرفت

تا گـریم خــنده اش پاک نشود...





آمدم تا مست و مدهوشت کنم . . .

اما نشد !!

عاشقانه تکیه بر دوشت کنم . . .

اما نشد !!

آمدم تا از سر دلتنگی ام . . .

گریه ی تلخی در آغوشت کنم . . .

اما نشد !!

نازنینم یاد تو هرگز نرفت از خاطرم . . .

سعی کردم که فراموشت کنم . . .

اما نشد !!




مانند هیزم هاى مصنوعى شومینه مى سوزم!
ولى پایانى ندارم
درد
یعنى همین!



مهر هم درحال رفتن است؛


اما قلبم هنوز تير نبودنت راميكشد...


گــاهے خــیـــال مــے *کــنــم
خــدا روےِ لــحــظـﮧ*هـــایــش قـــیــمـت گــذاشــتـــﮧ اســت …
خــیــلــے از شــب*هــا ارزانــےِ خـــودش !
امـــآ…
یــک شـب*هـایــے هـســت
کــﮧ بــراے مــטּ
زیــادے گــراטּ تــمــام مـے *شـود

هوس سیگار کشیدن روی پشت بام
چند وقتیه به جونم افتاده
دلم میخواد به آسمون نزدیکتر بشم
دودش که اذیتت نمیکنه خدا...!!!
پنجشنبه بیست و پنجم مهر 1392 23:25 |- aysun -|

تـقـصـیـر مـــن اسـت !!!

چـون کـوه

هـمـیـشـه ایـسـتـاده ام

فـرو ریـخـتـم از درون

تـکـه تـکـه چـسـبـانـدم خـویـش را

بـاز ایـسـتـاده ام

امـا ...(!)

قـانـون آدمـهـا ایـن نـیـسـت

بـایـد زبـان بـه وقـتِ درد بُـگـشـایـی

وگـرنـه کـسـی را

زحـمـتِ جـسـتـجـوی تـو نـیـسـت

عـادت نـده هـیـچ کـس را

بـه سـکـوت دائـمـت

کـه وقـت شـنـیـدن تـــو

هـیـچ گـوشـی مـنـتـظـر نـیـسـت ...




حـالـم شـبـیـہ بـہ تـاریـسـت

کـہ دو سـیـمـش پـاره شـده

و چـاره اے جـز نـواخـتـنـش نــیــسـت

و مـے نـوازد

سـوزنـاک !

خـَشـنـاک !

دردنـاک !

و شـنـونـده دسـت مـے زنـد

احـسـنـت مـے گـویـد

سـتـایـش مـے کـنـد ایـن هـمـہ خـلـاقـیـت را

بـے آنـکـہ بـدانـد

تـار

زخـمـیـسـت

درد دارد

دلـش گـرفـتـہ. . .




بــ ه تـصــوّرِ زمیـن خــوردنــهایِ كـودكـی ..

                       

فــــقط ..

 

نگــــرانِ ســرِ زانـــوانــم بــودم ..

 

چــ ه میــدانـستـم ..

 

این زمـین ..

 

دلــــم را نـشانـ ه رفـتـه است !!!

 


به مردم این شهر نگو ؛

 

"غلامتم"

 

ساده اند باور میکنند

تو را میفروشند...



گونه هاتو خیس نكن بارون دار هدر میره

 هوا اینجا نفس گیره صدام از بغض می گیره

غم کی مثل من اینجا به این اندازه دل گیره

هنوز حس می کنم گاهی کنار من همین جایی

ولی تقدیر من می گه که اینجا نیست

تنهایـــــــــــی


مـن و تـو تــوی ایـن دنـیــا یـه درد مـشـتـرکـ داریـمـ

دوتــامـون خـسـتـه دردیـمـ , رو قـلـبـامـون تــرک داریـمـ

مـن و تــو کـوه دردیـمـ و یــه گـوشـه زخـمـی افـتــادیـمـ

داریــمـ جــون مـیـکـنـیـمـ انــگار , رو زخـمـامـون نـمـکــ داریـمـ

تـمـومـ زنـدگـیـمـون سـوخـت , تـمـومـ لـحـظـه هــامـون مـرد

هــوای عــاشـقـیـمـون و هـوای بــی کـسـیـمـون بـرد

مـن و تـو مــال هـمـ بــودیـمـ , مـن و تـو جـون هـمـ بـودیـمـ

خـوره افـتـاد بـه جـون مـا , تـمـومـ جـونـمـون و خـــورد

 

امروز 

آرزویم را در گوش قاصدک خواندم

به باد سپردم ... 

قبل از اینکه چون قبلی ها

خودش بر باد روند.

پنجشنبه یازدهم مهر 1392 15:34 |- aysun -|

فــــــــــــــدای ســــــــرم کــــــه عـــــــــــــاشــــقــم نــیــســتــی...!




چـــــــیــزی کــــه زیــــــــــــــــــــاد اســــــت

جـــــــــــــــا

بــــــــــرای

مــــــــــــــــــــــــ ــــــــردن...

رمقی هست هنوز


نفسی هست هنوز


گرچه یک قلب شکسته

ولی هست هنوز


راه ها بسته و بن بست

پلی هست هنوز


گرچه درها همه بسته

دری هست هنوز


بتکان هرچه نشد را

زندگی هست هنوز


کودک خواب درونت

در کمین ، هست هنوز

خاکم نکنید
دوباره غسلم دهید

من دلم هنوز خون است....

ﺗــﺎﺑﺴﺘـــــــــﺎﻥ !

ﺣــــــــﺎﻻ ﻛــــــﻪ ﺩﺍﺭﻯ ﺗﻤــــــــﺎﻡ ﻣﻴـــــــﺸﻮﻯ

ﺑــــﮕﺬﺍﺭ ﺑـﮕﻮﻳـــــــﻢ!

ﻛـﻪ ﺭﻭﺯﻫـــــــﺎﻯ ﮔـــــــــﺮﻣــﺖ،

ﺳـــــﺮﺩ ﮔﺬﺷــــﺖ ....
پنجشنبه چهارم مهر 1392 12:9 |- aysun -|

خستــه که باشی ... 
 
زمین و پیاده رو برایت فرقی ندارد

می نشینی ...

هیچ نگاه مبهوتی آزارت نمی دهد 

شاید به دیواری هم تکیه بدهی

اصلا چه فرقی دارد ...

مگر میشود دلت از سنگ هم بگیرد؟؟؟
همان آدمهایِ انسان نما با دلهایی از سنگ "

که خُب فهمیدی دیگر ...

فایده ای ندارد!!! شاید جنس سنگ دلشان فرق کند 

اما خصلتشان مشترک است 

سنگ که زبان حالیَش نمی شود...

فقط شیشه را می شکند... 

هی قناری ِ بیچاره ! 

بیهوده بال و پر نزن برای رهایی از قفس...

اینجا سرزمین کرکسهاست !! 

به عقاب هم رحم نمی کنند 

تـــو که هیچ ...!!

ﯾﻪ ﻭﻗﺘﺎﯾﯽ ﺑﺎﯾﺪ ﺭﻓﺖ...!

ﺍﻭﻧﻢ ﺑﺎ ﭘﺎﯼ ﺧﻮﺩﺕ ...!

ﺑﺎﯾﺪ ﺟﺎﺕُ ﺗﻮ ﺯﻧﺪﮔﯽ ﺑﻌﻀﯽ ﻫﺎ ﺧﺎﻟﯽ ﮐﻨﯽ... !

ﺩﺭﺳﺘﻪ ﺗﻮ ﺷﻠﻮﻏﯿﺎﺷﻮﻥ ﻣﺘﻮﺟﻪ ﻧﻤﯿﺸﻦ ﭼﯽ ﻣﯿﺸﻪ !

ﻭﻟﯽ ﺑﺪﻭﻥ ....

ﯾﻪ ﺭﻭﺯﯼ ...

ﯾﻪ ﺟﺎﯾﯽ ....

ﺑﺪ ﺟﻮﺭﯼ ﯾﺎﺩﺕ ﻣﯽ ﺍﻓﺘﻦ ﮐﻪ ﺩﯾﮕﻪ ﺩﯾﺮ ﺷﺪﻩ!

خیلی دیر...

نگاهم رو به سمت تو، شبم آیینه ی ماهه

 

دارم نزدیکتر میشم، یه کم تا آسمون راهه

 

به دستای نیاز من، نگاهی کن از اون بالا

 

من این آرامش محضو، به تو مدیونم این روزا

 

خدایا دوستت دارم، واسه هر چی که بخشیدی

 

همیشه این تو هستی که، ازم حالم رو پرسیدی

 

بازم چشمامو می بندم، که خوبی هاتو بشمارم

 

نمی تونم فقط میگم، خدایا دوستت دارم

 

تو دیدی من خطا کردم، دلم گم شد دعا کردم

 

کمک کن تا نفس مونده، به آغوش تو برگردم

 

تو حتی از خودم بهتر، غریبی هامو می شناسی

 

نمی خوام چتر دنیا رو، که تو بارون احساسی

 

خدایا دوستت دارم، واسه هر چی که بخشیدی

 

همیشه این تو هستی که، ازم حالم رو پرسیدی

 

بازم چشمامو می بندم، که خوبی هاتو بشمارم

 

نمی تونم فقط میگم، خدایا دوستت دارم

چهارشنبه بیستم شهریور 1392 21:43 |- aysun -|


به تو که فکر می کنم

بی اختیار

به حماقت خود لبخند می زنم

سیاه لشکری بودم

در عشق تو

و فکر می کردم بازیگر نقش اولم …

افسوس…

بعضی وقت ها
چنان کیشت می کنند 
که سالهای سال مات می مانی...

ساده، اما براى خودم …
راستش را بخواهى …
دیگر منتظر آمدن "تو" نیستم …
منتظر"رفتن" خودم هستم …
قلبم پیرزنى هفتادساله است.
زانوهایش درد میکند...



دلم کمی تنهایی می خواهد…
دستگاه مشترک مورد نظر ،
از دست ” دوستت دارم ” های دروغ تو خاموش است ؛
لطفا دیگر تنهایش بگذار !

می خواهم این دفعه تظاهر کنم
دلــَم میخـواهد جـا خـوش کنــَم
در دنـج تریــن جای ِ کافــه ای
سیــگار پشـت ِ سیـگار دود کنـَم و
کـَکـَم هم از رفتـنَش نگــَزد …
بعــدش یـِک فنجــان قهــوه ِ تلــخ ِ تلــخ سفـآرش بدهَم و
با تلــخی ِ وجــودم سـَر بکـِشَم …
بعــدَش کـه تلخــی تمــام ِ وجـودم را گرفـت ,
اشــک هایـَم را پـآک کنــم و
آن لبخنــد ِ تظاهـُر آمیز را بزنــم و
کافــه را تــَرک کنــَم …

دوشنبه بیست و هشتم مرداد 1392 23:6 |- aysun -|


آنـــقدر نـفس مـی کــشم ...

تـــا تمـــام شـود ...


همـه ی آن “هـــوایــی” کـه


ســـراغ تـــو را مـی گــــیـرد ...

دلم

به کما رفته!

برای مردنش دست به دعا شوید!!

✔ چـﮧ تقـבیـر بـَבیستــــ ✔

✔ مـَטּ اینجــآ بــے تـُو مــے سوزَمــ ✔

✔ و تـُو آنـجــآ بــا او مـے سآزــــے ✔

✔ اما میدانم ترکت میکند !✔

✔ نفرینــــــ من نیست ، بازــــے روزگار اســت ...✔






خوش آمــ‗__‗ـدی..
قدمت روی چشـ‗__‗ـم هایم..

بسـ‗__‗ـاط قهوه ام مهیاست..
.
.
کفشهایتـ‗__‗ـــ..

کفشهایتـــ را امــــــــا…

پنهـ‗__‗ـاטּ می کنـــم..

خیال رفتـ‗__‗ــטּ را از سر بیروטּ کنـــ

سـخت است ببازیـــ

تمام احساسـ پاکتـ را و هنوز

نهمیده باشیـ 

اصلا دوستتـ داشت








چهارشنبه شانزدهم مرداد 1392 22:17 |- aysun -|


یادت باشـــــــــد

دلت که شکست،

سرت را بگیری بالا ..!

تلافی نکن ، فریاد نزن ، شرمگین نباش.

حواست باشد ؛ دل شکسته، گوشه هایش تیز است..

مبادا که دل و دست آدمی را که روزی دلدارت بود زخمی کنی به کین،

مبادا که فراموش کنی روزی شادیش، آرزویت بود…

صبور باش و ساکت.

بغضت را پنهان کن، 

رنجت را پنهان تر ...


بــــاز☺ هَــــــــم دیــــــدمـــــش

نـــــه ایـــــــنکه بُــــ♥ـــغــــض کُــــنـــم،نــــــــه!

فــــــــــقط از دور

هـــــزار ســـــــال"پــــــیر "شــــ☻ــدم

نمیــ دانمــ کجــــــاستــ و چگــــونهــ میــ گذرد!!!
چند وقتیستــ از "حالـــــــــمــ"

بیــ خبرمــ !!!



شنبه پنجم مرداد 1392 18:34 |- aysun -|

کلمه هایی که مرا یاد تو می اندازند...

از قوم مغول اند!!!!

می آیند...

آتش میزنند...

می سوزانند... 

و...

می روند...

هی فلانی!

بازی‌هایت را سرم در آوردی...

گرفتنی‌ها را گرفتی‌...

دادنی‌ها را " ندادی "...

حسرت‌ها را کاشتی...

زخم‌ها را زدی ...

دیگر بس است...

چیزی نمانده ...

بگذار آسوده بخوابم ...

محتاج یک خواب بی‌ بیدارم...

می گویم...

می خندم...

شادی می کنم!

ولی فقط یک لحظه یاد تو همه چیز را به هم می ریزد .

آن یک لحظه دلتنگی می آورد...

بغض می آورد...

کاش هایی می آورد که باید آن ها را با خود به گور ببرم.

می گویم اما این بار با صدایی گرفته.!

می خندم اما این بار با نقابی بر روی صورتم!

شادی می کنم اما...

امــــــا...

مراکه میشناسی؟!

خودمم...

کسی شبیه هیچکس!

کمی که لابه لای نوشته هایم بگردی پیدایم میکنی...

شبیه پست هایم هستم،

شاد، گاهی غمگین، مهربان، صبور، کمی هم بهانه گیر

اگر نوشته هایم را بیابی منم همان حوالی ام...

شبیه باران پاییزی؛

از فاصله ها دور

و به عشق نزدیک

شاید تو

سکوت میان کلامم باشـــی

دیــده نمیشوی

امــا من ٬ تو را احســاس میکنم

شایــد تــو...

هیاهوی قلبم باشــی

شنیــده نمیشوی

اما من٬ تــو را نـفس میکشـم...


این روزهـــا ، روزه ام روزه ﮮ سکــوتیستــــ كـﮧ
 نیتــــ کرده ام در نبـودنتــــ بگیرم و هنگام ســـــحر ...
دلـــــم را سیـر کنم از لقمـﮧ لقمـﮧ ﮮ حسـرتــــ !
و بـﮧ وقتــــ اذان دلتنگـﮯ ها افطار ﮮ ام یکــــ استکان خاطـــــره ﮮ گــرم و شیرینـﮯ بوسـﮧ ها ﮮ جــــا گذاشتـــﮧ ات رو ﮮ لبـهـایم باشـد .
مهمــانـــﮯ خـدا کـﮧ تمام شود این منم کـﮧ از پس نبودنت آهستـﮧ آهستـﮧ کافر مـــﮯ شـوم !


جمعه بیست و هشتم تیر 1392 22:41 |- aysun -|

این روزها....

بیشتر ازقبل حال همه رامی پرسم...

سنگ صبورغم هایشان میشوم...

اشک های ماسیده روی گونه هایشان را پاک میکنم...


اما....

یک نفرپیدانمیشود که دست زیرچانه ام بگذارد سرم را بالابیاورد
وبگوید:
"حالا تو برایم بگو"...
یکشنبه بیست و سوم تیر 1392 23:48 |- aysun -|

یوسف و زلیخا را بی خیال!
من
در آغوش همین پیراهن ییادگاری
هزار سال جوانتر میشم...!


مـُراقـب بـآشـیـد بــﮧ جـآے ِ فــرشــتــﮧ
گــُـرگـــ رآ دَر آغــوش نـَڪشـیـد !

ایـنـجـــآ

دنـیــــآے ِ مــَــجـآزیــسـتـــ ... 

آدم چه صبورانه بعضی از درد هارا تحمل میکند!
بی انکه بداند
"حق" است یا "ستم"...

چه احـــساسی از این بــــدتر که نــیستی...!!

از این که نمی شـــه دســـتــاتو بـــگیـــرم..

از این که من یه جایی از جهانم..

که نمی تــــونــــم تــو آغـــوشـــت بــمیـــرم.... !!

جمعه بیست و یکم تیر 1392 23:35 |- aysun -|


فـآرسی بَـلد نیست

فـَرآنســه رآ بهتر مـی فـَهـمـد !

میـگویَم: دوستَـــت دآرم !!

مـی گــوید: مِرسـیـ ـ ـ ـ...!!



گآهی دِلــَت نــِمیخوآهــَد . . .؛

دیــروز رآ بِه یآد بــیآوَری . . .؛

اَنگــیزه ای بــَرایِ فــَردآ هـَم نــَدآری . . .!!!

وَ حآل هــَم کِه . . .؛

گآهی فــَقــَط دِلــَت میخوآهــَد . . .؛

زآنوهایــَت را تــَنگ دَر آغوش بــِگیری . . .؛

وَ گوشــِه ای اَز گوشــِه تــَرین گوشـِه ای کِه می شــِنآسی . . .؛

بــِنـِشینی وَ فــَقــَط نــِگآه کــُنی . . .!!!

گآهی دِلگــیری . . . ؛

شآیــَد اَز خودَت . .




خودت را در آغوش بگیر و بخــــــــواب !
هیچ کس آشفتگی ات را شانـــــه نخواهد زد !
این جمع پر از تنــــهاییست...


نـه اینکــهבلم برایــت تـــنـگ شـבه باشـב
نــــه (!)
خنـجــرت جـا مـانـבه است؛
نمــے گـذارב تکیــه بـבهــم ..

پنجشنبه ششم تیر 1392 1:29 |- aysun -|

خداحافظ گل نازم تموم حس آوازم

خداحافظ وجود من برو رویای پروازم

خداحافظ گل پونه برو از قلب ویرونه

لالایی آی دل تنها کسی دردو نمیدونه

لالایی نم نم بارون بگیر آروم دل داغون

نذار دستت بازم رو شه نذار اشکات بشه بارون

حالا که تو نگاه تو منم مهمون ناخونده

میرم اما بدون قلبم تو دستهای تو جا مونده

نمیدونی نمیدونی چه تنها سخته دل کندن

آخه عاشق نبودی تو بدونی نازنین من
یکشنبه دوازدهم خرداد 1392 1:31 |- aysun -|

مـט בیگر هیچمـــ

نـــﮧ احساسے בارمــ نـــﮧ شوقے و نـــﮧ روحے براے زنـבگے

مـט فقط یکــ جسممــ یکــ جسمــ تو خالے . . .

وقتے روح בر بـבنتـــ نباشـב سبکــ مـے شوے و نابوב شـבنتـــ بـــﮧ ساבگے شکل مـے گیرב . . .

مـט هیچمـــ . . .

پنجشنبه بیست و ششم اردیبهشت 1392 18:36 |- aysun -|

امشـب، همیــــטּ حَـوالــــــــــے
زلـــــــزله ای رُخ داد ...
حـالا همـه حـالـَمــ را می پـُرسند !!!
بـی خـبـر از اینـ ـکـه " مــَــــــטּ"
بـه ایــטּ لـرزیـدنـهـا
سالهـاسـتــ کـه عـادتـــ کـَرده امـــ...
بـه لـرزشـهای شـَدیـــــدِ شـانه هایـَمــــ
و تـَـرَکــ ــهای عمــیــقِ قــلــبــمـــ...
امـّـــــا هنـوز " خـــوبَـــمـــ"




خدایــآ ؟
ســکوت نکن!
دل ِ من طاقت این همهـ تنهایی را ندارد ...


خسته ام...!
یك قلم لطفأ...؟!
میخواهم خودم راخط خطى كنم...!!!
خـ ـدایـآ اَجـ ــازه اَسـ ـتــ نـآصَـ ـبـور ے کُـ ـنم؟!
بـہ بُـزرگـیـتــ قـ ـسَـم اَز صَـ ـبورےخـَسـ ـتہ اَم
اَز فــَریآدهـ ـایـے کہ دَر گـ ـلویـَ ـم خَــفہ مــآند و مےمآنـد . . .
از اَشـ ـکــ هایـے شـَبــ هـا بآلِـشـَ ـم رآ خیـ ـس مےکُـ ـند!!
وَ تـُ ـو شــآهِـد آن هَــسـتے . . .
از حَــرفــ هـایـے کہ زِنـ ـده بـہ گـ ـوُر شُــد دَر دِلـَـم . . .
آسـ ـان نیــسـتـــ دَر پــَـس خــَنـ ـده هـاے مـَصــنوعــے
گِرِیـہ هـاے دِلـَتــ رآ دَر بـےپَـنـاهیــتـ پَــنهــان کـُـنــے!!!
آرِزو ے پــَروآز دارَم . .

جمعه ششم اردیبهشت 1392 17:58 |- aysun -|

خــود را به شــوخی گرفته ام

از عشق مینویسم , اما عاشـــــق نــیستم

از درد مینویسم , اما دردمـند نیــستم

از غم و اشک مینویسم 

اما , شــاد و خندانم

مرا جـــدی نگـیر...!!!

این روزهـــــــــا


من همۀ آن چه میگویم هـستم و... هـیچ نیستم

به گـمانم 

مـــن 

دیـــــــوانه ای بــــــــیش

نیـــــستم ...
خیلی ها دلـمو شکستن؛
ولی تو با همه فـــرق داری
آخـه یه ضرب المثلی هست که میگه:
کــــار را آن کرد که تمــــام کرد…




◘نمـےگـذاشـــــتـمـ دِلــــمـ را بـِـبــرے

◘ اگــر مـےدانستــمـ

◘زنــدگـــےِ بعـــد از تــ♥ــو

◘ چـقــدر دِل مـے خـــواهــَــد ...!!!♥♥♥




تـ ـمـ ـام اسـپـ ـنـ ـدهـ ـای دنـ ـیـ ـا را…



بـ ـرای دوبـ ـاره دیـ ـدن ات مــی سـ ـوزانـ ـم…..



تا دودشـ ـان در چـ ـشـ ـم خـ ـودم بـ ـرود و ….



بـ ـازهـ ـم بـ ـهـ ـانه ی اشـ ـکـــ هـ ـایـ ـم بـ ـاشـ ـد…….
شنبه سی و یکم فروردین 1392 22:40 |- aysun -|

خشک میکنم آرزوهایم را

میگذارمشان در صندوقچه ی فرض های محال

تا دیگر نبیند چشمهایم،جسد مومیایی شده اشان را

و نباشد افسوسی که چرا جوانه نزدند!

حالا وقتش رسیده!!

پشت به دنیا بایستم

زل بزنم به رنج های پیچیده برتن روزهایم

و خفه کنم فریادهایم را در خودم...

تا غروب راهی نمانده

دیگر آه نمی کشم...

میروم...

.......................................................شاید تمام شدم در خودم...

چهارشنبه بیست و هشتم فروردین 1392 23:16 |- aysun -|

انـدوه که از حــد بگــذرد جایش را می‌دهد به یک بی‌‌اعتنایی مـزمـن! 

دیـگه مـهـم نـیـســت بـودن یا نـبـودن! 

دوست داشتن یا نـداشتن! 

دیگه حسی تو رو به احساس کردن نمی کشاند! 

در آن لحظه فـقـط در سکوت غـرق میشـی 

و فقط نـگـاه می‌کـنی, نـگــــــــــاه…..!

سه شنبه بیست و هفتم فروردین 1392 22:49 |- aysun -|

کـ ـــاش بــا هــ ــــم ،
در کوچـ ــــه های ایـ ـــن شهــ ــــر ...
قــ ــــدم بزنیــ ــــم ...
می خواهـــ ـــم جاهایــ ـــی کـ ـــه ,
" مــُـ ـــرده ام " را نشانـ ـــت بدهـ ــــم ............!

سه شنبه بیست و هفتم فروردین 1392 16:45 |- aysun -|

ﺩﻟـــــﻢ ﻟـــــﮏ ﺯﺩﻩ ...
ﺑـــــﺮﺍﯼ ﯾﮑﺒـــــﺎﺭ ﻫـــــﻢ ﺷـــــﺪﻩ ...
ﺑـــــﺎﺭﺍﻥ ﮐـــــﻪ ﻣﯿﺒـــــﺎﺭﺩ ...
ﺗـــــﻮ ﺩﺭ ﺧﯿﺎﻟـــــﻢ ﮐـــــﻪ ﻧـــــﻪ ...
ﺩﺭ ﮐﻨـــــﺎﺭﻡ ﺑﺎﺷـــــﯽ ....................!

سه شنبه بیست و هفتم فروردین 1392 16:36 |- aysun -|

آبــ ـــے کــ ـــه روز آخــ ـــر ,
پـشــ ـــت ســ ـــرت ریـخـتـ ــــم ...
آبــ ـــروے دلــ ـــم بــ ـــود ......................!

سه شنبه بیست و هفتم فروردین 1392 16:34 |- aysun -|

دچار آلزایمــر خــفیفی شده امـ ایــن روزهـ آ . . / .



الکــﮯ خندیدن را هـم خـوب فـرامــوش کردهـ ام ( ! )



ببیــن چــﮧ کـردهـ اﮯ بــآ مـن روزگــآر . . / . 



بزرگترین مهـارت زندگــﮯ ام را از یــآد برده امـ ( ! )

یکشنبه بیست و پنجم فروردین 1392 15:56 |- aysun -|

عآشِــقـــ شُـבَטּ چیز ســاבه ایست . . .

آنقَـــבر ڪِﮧ هَمـﮧ ے اِنسانهــا


تـَـواטּ تَجربـﮧ ڪَرבטּ اوטּ رو בارَنـב . . . !


مـُـهِمــ عآشِـقــ مانــבَטּ اَستــ


بے انِتـــِها


بے زَوالــ


تا اَبـــב

بے مِنــَـتــ . . . !

یکشنبه بیست و پنجم فروردین 1392 12:0 |- aysun -|

گــاهے اوقـــاتـــــ نبایـב بـرخـے حـرفـهــــا را زב ...

و نبایـב بـرخے حــرفهـــا راخــورב ...

و בل چہ زجــرے میکشـב بیـטּ ایـטּ / زב و خورد !!

یکشنبه بیست و پنجم فروردین 1392 11:58 |- aysun -|

ϰ-†нêmê§